خرید بک لینک
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی... شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی ؟ با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیداكردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق یعنی همین...! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟ استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی... شاگرد

برچسب: فرق عشق و ازدواج,تفاوت عشق و ازدواج,فرق بین عشق و ازدواج,فرق عشق با ازدواج,داستان تفاوت عشق و ازدواج,داستان فرق عشق و ازدواج, نویسنده: کیان شاکری تاريخ: دوشنبه 10 آبان 1395 ساعت: 11:52

صفحه بندی